باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نا کامی هاست
دلم از نام خزان می ترسد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جان من
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیلی بلاخیزم نیست
غنچه ام غنچه ای نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
بابا ای ول...
سلام.وبلاگ خوشگلی داری.امیدوارم همیشه موفق باشی
سلام
وبلاگ جالبی داری
گفتم حالا که خوشم اومده یک نظر ناقابل کمترین کاریه که می تونم بکنم
اگه دوست داشتی یه سری به من بزن
واگر از وبلاگم خوشت اومد بیا به هم لینک بدیم
موفق وسربلند باشید
نیمه شعبان هم مبارک جیگر
بابا تو محشری
چه شعرای قشنگی
این سحر خانم کیه؟
جدی نگیر
بابا مشتی دمت گرم ...
سلام وب لاگ خوبی داری یادت نره
سلام شعرای قشنگی داری
سلام عزیزم خوبی چه شعری حال کردم .